مرتضى راوندى

282

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بازرگانان نيازمند بودند ، زيرا از آنها خمس و سهم امام دريافت مىكردند ، از سوى ديگر بازرگانان متّكى به علما بودند ، زيرا علما بانفوذترين پشتيبان آنان در برابر دولت جبّار و حكومت استبدادى به‌شمار مىرفتند ، علاوه‌بر اين ، امور زير با نظارت علما صورت مىگرفت : « . . . اسناد مالكيت به‌وسيلهء علما نوشته مىشد و در حضور آنها گواهى مىشد ، پيشتر يعنى قبل از استقرار مشروطيت و حكومت قانون آنها به دعاوى بين مردم نيز رسيدگى مىكردند ، آن رشته از امور بازرگانى كه نيازمند به گواهى اسناد بود ، به علما مراجعه مىشد ، امور آموزش بيشتر اوقات با آنها بود ، مردم در تمام كارهاى مربوط به تولّد ، ازدواج و مرگ به كمك و مداخلهء علما نياز داشتند . » « 1 » ناگفته نگذاريم كه در جريان مشروطيت و تدوين قانون اساسى ، علما به دو گروه تقسيم شدند ، عده‌يى چون طباطبايى و بهبهانى و نائينى با تنظيم قانون اساسى و قوانين جديد مدنى و اجتماعى روى موافق نشان مىدادند و باتوجه به مقتضيات زمان چنين اقداماتى را تأييد و تنفيذ مىكردند و جمعى ديگر نوشتن قانونى را در برابر قانون اسلام و وادار كردن مردم را به پيروى از قوانين غير شرعى ، عملى ناصواب و بدعت‌آميز مىشمردند ، با اينحال نوگرايان مانند سيّد جمال الدين اسدآبادى با توجه به قاعدهء « الضّرورات تبيح المحظورات » ( هنگامى كه ضرورت ايجاب كند ، امور نهى شده مباح و مجاز خواهد شد ) قوانين مصّوبه مجلس را ، كه فى الحقيقه نماينده تمايلات و افكار و مصالح عمومى است مخالف و مباين اصول مذهبى نمىشمردند . سيّد جمال الدين اسدآبادى كه بعضى او را افغانى و جماعتى ايرانى مىخوانند ، در حدود سال ( 1254 ه . ق ) به دنيا آمده است ، وى پرچمدار اتحاد اسلام و دشمن حكومت فردى و استبدادى بود ، انگليسيها با او دشمنى و مخالفت مىكردند و مكرر به اشارهء آنها از ممالك شرق نزديك طرد و تبعيد گرديد . « او از همان ابتداى كار مكرر خود را « الغريب فى البلدان و الطريد عن الاوطان » مىناميد و هنگامى كه سى سال بيشتر نداشت و هنوز در كابل مىزيست ، از روزگار خود و از اينكه همه از وى گريزان و روگردانند ، شكايت مىكند ، در جزو يادداشتهاى او . . . ميخوانيم : « معلوم خلّان بهتر از جان بوده باشد كه طايفه انگريزيه ، اروسم مىخوانند و فرقهء اسلاميّه ، مجوسم مىدانند ، سنى ، رافضى و شيعه ، ناصبى ، بعضى از اخيار چهار باديه ، وهّابيم گمان كرده‌اند و برخى از ابرار اماميّه ، بابيم پنداشته‌اند . . . نه كافرم به خود مىخواند و نه مسلمم از خود مىداند ، از مسجد

--> ( 1 ) . همان كتاب ص 130 .